شمالي راه يافت.1 اين نوع رهبانيت به دو علت با غرب مناسبت نداشت، زيرا نه آب و نه هوا و نه خلق و خوي مردمش با آن سازگار نبود. بدين ترتيب مقارن اواخر سدهٴ پنجم تقريباً رو به زوال نهاد. افول بيشتر آن خوشوقتانه به وسيلهٴ بنديكت2 قديس متوقف شد (نك نيمهٴ اول سدهٴ ششم).
بيش از اين نميتوان اهميت رهبانيت مسيحي را تأكيد كرد. اين رهبانيت قرنها نيرومندترين و مؤثرترين تأثير را در عدل و احسان داشته است. بزرگترين نيروي متمدنكننده در اثناي ادوار هرج و مرج و بليات عمومي بود. صومعهها مخزن طبيعي بسياري از معارفي بود كه در غير آن صورت از ميان ميرفت، و خلوتگاه مردان و زنان بسياري شد3 كه با شرافت و با جان و دل خويش رسالت انتقال و ازدياد معارفي را برعهده گرفتند كه در دوران توحش دستخوش تباهي و انهدام كامل شده بود.
آريوس
آريوس4 در حدود 280 زاده شد، در انطاكيه تحصيل كرد، كشيش اسكندريه، در 336 در قسطنطنيه درگذشت. وفق دادن مفاهيم توحيد و تثليث و تناقضاتي كه كليساي اوليه در مورد روابط اقنوم ثلاثه با يكديگر گرفتار آن بود بينهايت دشوار است. آريوس با احاطهاي كه بر فلسفهٴ ارسطويي داشت كوشيد تا اين مشكل را با نيروي منطق حل كند و اين كار به نفي الوهيت مسيح منجر شد.5 در حوالي 318 او به تشريح آموزهٴخويش (آريانيگري)6 پرداخت. او در 321 به وسيلهٴ شوراي اسكندريه خلع شد و با هوادارانش به فلسطين هجرت كرد. در شوراي جهاني مسيحيان كه در 325 به وسيلهٴ قسطنطين در نيقيه (بيتينيا) منعقد شد، خلع او مورد تأييد قرار گرفت و او به ايليريكوم تبعيد شد. آنگاه براي جلوگيري از سوءتفاهمهاي ديگر، شورا به تعيين شريعت كاتوليكي (منشور نيقيه) پرداخت. اين تعريف طبعاً منشأ مجادلات تازهاي بود كه از